جرس دار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جرس دار. [ج َ رَ ] (نف مرکب ) قاصد. شاطر. (ناظم الاطباء). کنایه از قاصد و شاطر. (آنندراج ) (بهارعجم ) : چون جرس دار نجیبان ره یثرب سپرند ساربان را همه الحان جرس آسا شنوند. خاقانی . چون نوبت زن شاه زد کوس جنگ جرس دار زنگی بجنباند زنگ . نظامی .