جرش
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جرش . [ج َ رَ ] (اِخ ) شهری است در اردن . (منتهی الارب ). شهری است در فلسطین . (نخبة الدهر دمشقی صص ٢٥٠ - ٢٠٩).
جرش .[ ج َ ] (ع مص ) خاریدن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ پوست باز کردن از چوب و جز آن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ) (از متن اللغة) (از اقرب الموارد). ◄ مالیدن پوست تا نرم و تابان گردد. ◄ نیم کوفته کردن حبوب و مانند آن . (منتهی الارب ) (از متن اللغة)(آنندراج ) (ناظم الاطباء). از گندم و نمک آنچه درست کوبیده و آرد نشده باشد. (از اقرب الموارد). نیم کوب کردن . بلغور کردن . (یادداشت مؤلف ). ◄ سربشانه خاریدن تا سبوسه و جز آن برود. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ) (از متن اللغة) (از اقرب الموارد). ◄ نرم دویدن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ) (از ذیل اقرب الموارد) (متن اللغة). ◄ (اِ) آوازی که از خوردن چیزهای سخت برآید. و جرس بسین مهملة لغتی است در آن . (از متن اللغة). ◄ آواز بیرون آمدن مار از پوست چون بعض خود را ببعض دیگر خارد. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (منتهی الارب ) (المنجد). جرش الافعی . (منتهی الارب ) (متن اللغة). رجوع به جرش الافعی شود. ◄ آواز نیشهای مار چون بخارد. (از اقرب الموارد). ◄ آخر شب و جز آن . یقال : اتاه بجرش منه ؛ ای بآخره منه . (متن اللغة). واتینه بجرش منه . یعنی در پاره ٔ آخرین از آن . (منتهی الارب ). ◄ پاره ای از شب . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء)جرش من اللیل ؛ پاره ٔ اولین که از اول شب تا ثلث آن باشد. (منتهی الارب ) (متن اللغة). پاره ٔ اول شب که ازاول تا ثلث اول آن باشد و گویند یک ساعت از شب باشد. (از اقرب الموارد). و به این معنی بچهار صورت ضبط شده است، جَرش . جُرش . جُرَش و جَرَش . (از منتهی الارب ) (از متن اللغة) (از اقرب الموارد) (از آنندراج ) (ناظم الاطباء). ج، اَجراش . جُروش . (متن اللغة) (اقرب الموارد). یقال : مضی جرش من اللیل . (اقرب الموارد). ♦ جرش الافعی ؛ آواز بیرون آمدن مار از جلد خود چون بعضی خود را ببعض خارد. (منتهی الارب ) (از متن اللغة). جَرش . رجوع به جرش شود.
جرش . [ ج ُ رَ ] (اِخ ) روستایی به یمن . (منتهی الارب ). روستایی است به یمن از جانب مکه . این روستا در اقلیم اول بطول ٦٥ درجه و عرض ١٧ درجه قرار دارد. و گفته اند: که جرش شهر بزرگ و بلد وسیعی در سرزمین یمن بوده است . و بعض مورخان گفته اند که : تبعّ یعنی اسعدبن کلیکرب، حرب کنان از یمن خارج شد تا بجرش رسید ودر آن زمان جرش مخروبه بوده و قبیله معد در آنجا سکونت داشت و تبعّ گروهی از یاران ضعیف خود در آنجا رها کرد و گفت و «اجرشوا ههنا» یعنی در اینجا مقام کنید و این وضع را بمناسبت «اجرشوا» جرش نامیدند. و من (یاقوت ) در کتب لغت جرش را به معنی مقام نیافته ام . وابوالمنذر گفته است : جرش سرزمینی بوده که بنی منبه بن اسلم در آنجا سکونت داشتند و جرش که نام محل بود بتغلیب بر آنان اطلاق شد. این ناحیه در زمان حیات رسول (ص ) بسال دهم هجری با صلح گشوده شد. (از معجم البلدان ). شهرکی است [ بعربستان ] خرم و آبادان از ناحیت یمن . (حدود العالم ). و رجوع بقاموس الاعلام ترکی شود. ♦ ادیم جرشی و ناقة جرشیه ؛ منسوب به جرش است که نام روستایی است بیمن . (از منتهی الارب ).