جرگه
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(جَ گِ) (اِ.)<BR>۱- گروه، دسته، عدهای از مردم.<BR>۲- نوعی شکار که در آن صید را سواره و پیاده در میان گرفته، صید کنند.<br>
فرهنگ فارسی معین
(جَ گِ) (اِ.) ۱- گروه، دسته، عدهای از مردم. ۲- نوعی شکار که در آن صید را سواره و پیاده در میان گرفته، صید کنند.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جرگه . [ ج َ گ َ / گ ِ ] (اِ) حلقه زدن و صف کشیدن مردم و حیوانات دیگر. (برهان ). صف کشیدن انبوه مردم . (غیاث اللغات ). مطلق صف و حلقه است خواه مردمان باشد، خواه سایر حیوان از چرنده و پرنده . (از آنندراج ) (بهارعجم ). حلقه . حوزه . جرغه . پره . مجمع. جماعت . محفل .رج . سپاه . صف . قطار. (یادداشت مؤلف ) : و فرمان شد که لشکرهایی که بر مدار استاده اند بجرگه روان شدند. (جامع التواریخ رشیدی ). و لشکر در قفای آن دیوار به جرگه فرود آمدند. (جامع التواریخ رشیدی ): عقل از زمره ٔ انیس و جلیس بخت در جرگه ٔ عبید و خدم . نورالدین ظهوری (از بهارعجم و آنندراج ). چو تیغت کند کار بر جرگه تنگ درآید بدم لابه غران پلنگ . نورالدین ظهوری (از بهارعجم و آنندراج ). گر آهوی چین در غزال خطاست که در جرگه ٔ چشم جادوی اوست . محسن تأثیر (از آنندراج ). سرور جرگه ٔ شاهان جهان شاه نجف صفدر معرکه ٔ شیردلان شیر خدا. سعید اشرف (از آنندراج ). اگر زاغ و گر صعوه ٔ ناتوانم همین بس که در جرگه ٔ بلبلانم . طالب آملی (از آنندراج ). ◄ نوعی از شکار و آن چنان است که لشکریان گرد صحرا حلقه زده تا صید بدر نرود. (بهارعجم ) (آنندراج ): چشم او در جرگه دارد آهوی عقل مرا حد مجنون کی بود داخل شدن در جرگ من . مسیح کاشی (از بهارعجم ). سراغ چشم تو دارد ز خویش رفتن ما ز جرگه رم آهوست درطپیدن ما. فطرت (از آنندراج ). ♦ جرگه بستن ؛ حلقه زدن . صف کشیدن : اشارت کرد خاصان را نشستند پرستاران بخدمت جرگه بستند. ناظم هروی (از ارمغان آصفی ). ♦ شکارجرگه ؛ شکاری که سلاطین با راندن شکاریان به محلی بعمل آورند. شکاری که حیوانات شکاری را از هر سوی بمرکزرانند تا بدانجا گرد شوند و شکار شاه یا امیر و ملتزمان رکاب وی آسان گردد. (یادداشت مؤلف ) : اگر به این صف مژگان شکار جرگه کند سزد که تیر کشد موی بر تن نخجیر. اسیر (از آنندراج ). بر چرخ به صیدگاه بختش یک دوره ٔ جرگه شکار است . طالب کلیم (از آنندراج ). ◄ جرگه ٔ پهلوانان ؛ بعضی گویند جایی که پهلوانان باهم کشتی گیرند. (بهارعجم ) (آنندراج ). و این دلالت دارد بر آنکه جرگه و جرگ و نرگ هرسه مترادف باشند. (بهارعجم ) (آنندراج ). و رجوع به جرگ شود. ◄ نامی است که در جهرم به درخت بادامک دهند. (یادداشت مؤلف ).
جرگه . [ ج َ گ َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان زاوه از بخش حومه ٔ شهرستان تربت حیدریه . این ده در بیست و چهارهزارگزی شمال خاوری تربت حیدریه و سر راه مالرو عمومی زاوه واقع شده است . محلی دامنه و معتدل است . و ١٢٣ تن سکنه ٔ شیعی مذهب فارسی زبان دارد. محصول آن غلات و ابریشم و شغل اهالی زراعت و گله داری و قالیچه بافی است . و راه مالرو دارد. و طایفه ٔ سلطان میرزایی در این ده سکونت دارند. (از فرهنگ جغرافیای ایران ج ٩).
جرگه . [ ج َ گ َ ] (اِخ ) تیره ای از ایل بهارلو. (از ایالات خمسه ٔ فارس ). (جغرافیای سیاسی کیهان ص ٨٦).