جریان
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(جَ رَ) [ ع. ] (مص ل.)<BR>۱- روان شدن (آب و هر چیز مانند آن).<BR>۲- واقع شدن امری.<BR>۳- دست به دست شدن پول.<br>
فرهنگ فارسی معین
(جَ رَ) [ ع. ] (مص ل.) ۱- روان شدن (آب و هر چیز مانند آن). ۲- واقع شدن امری. ۳- دست به دست شدن پول.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جریان . [ ج ِرْ ] (ع اِ) می .(ناظم الاطباء). ◄ رنگ سرخ . (ناظم الاطباء) (از المعرب جوالیقی ص ١٠٢). و رجوع به جریال شود.
جریان . [ ج َ رَ ] (ع مص ) جَرْی . رفتن آب و جز آن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از تاج المصادر بیهقی ) (از غیاث اللغات ) (ترجمان القرآن عادل بن علی ) (از کشاف اصطلاحات الفنون ). صاحب آنندراج آرد: روان شدن آب و نیز خسرو علیه الرحمه در ترسل الاعجاز که به اعجاز خسروی شهرت دارد جریانی استعمال فرموده، پس از عالم نقصان و نقصانی و زیادت و زیادتی و خلاص و خلاصی باشد. (آنندراج ) : شد ز شوق جریان سخنت هم چون آب ورنه باد از چه جهت می کشدش در زنجیر. سلمان (از آنندراج ). رفتن . روان شدن . سیلان چنانکه آب و اشک و خون . (یادداشت مؤلف ). جری بسکون ثانی در فارسی نیز مستعمل است . (از غیاث اللغات ) : چهارم خوش آوازی که به حنجره ٔ داودی آب از جریان و مرغ از طیران بازدارد. (گلستان ). ◄ بدویدن . دویدن . (یادداشت مؤلف ). به حرکت درآمدن . به تموج درآمدن . روان شدن . ♦ جریان القایی ؛ در اصطلاح فیزیک جریانی است موقتی که در تحت تأثیر جریان الکتریک یا آهنربا درمفتول مسدودی تولید میشود. ♦ جریان الکتریک ؛ در اصطلاح فیزیک عبارتست از انتقال الکتریسته، چون دو جسم را که سطح الکتریکی آنها مختلف است بوسیله ٔ جسم هادی مربوط سازیم جریان تولید می شود. ♦ جریان امر ؛ روش آن . (یادداشت مؤلف ). گردش کاری در اداره ای . ♦ جریان پیدا کردن ؛ روان شدن . (یادداشت مؤلف ). ♦ جریان خون ؛ روان شدن و گردش خون در سراسر بدن بوسیله ٔ شریانها. ♦ جریان دادن ؛ روان کردن . (یادداشت مؤلف ). براه انداختن . و رجوع به جریان شود. ♦ جریان داشتن ؛ روان بودن . (یادداشت مؤلف ). رایج بودن . ♦ جریان کردن ؛ جاری گشتن . روان شدن . به جریان افتادن . جریان پیداکردن . (یادداشت مؤلف ). و رجوع به جریان شود. ♦ دستگاه جریان ؛ یکی از دستگاههای مختلف بدن که کار آن حمل و نقل غذاهای جذب شده به نقاط مختلف بدن است . (از جانورشناسی عمومی تألیف مصطفی فاطمی ج ١ ص ١٤٢). ◄ مرضی است که طهارت مخصوصی بر حسب شریعت موسوی لازم دارد. (از لاویان ١٥: ١٩ و ٢٨: ٣٠). و اشاره به ناپاکی روحانی میباشد. (از قاموس کتاب مقدس ). ◄ (اصطلاح نحو) مؤلف کشاف اصطلاحات الفنون آرد: و در اصطلاح نحویان به این معانی استعمال میشود: ١ - جریان شیئی بر آنچه آن شی ٔ قائم به اوست، مبتدا باشد یا موصوف یا صاحب حال یا متبوع . ٢- تطابق اسم فاعل با فعل یعنی موازنه ٔآن دو از جهت حرکات و سکون . ٣ - جریان مصدر بر فعلی که از آن مشتق شده است . (از کشاف اصطلاحات الفنون ).
جریان . [ ج َ رَ / ج َرْ ] (از ع، اِمص، اِ) خروج و پیشرفت و صدور و اتفاق . ◄ وقوع و طلوع . ◄ دو و جهندگی . (ناظم الاطباء). ♦ جریان آب ؛ کنایه از بیماری مخصوص زنان . (ناظم الاطباء). ♦ جریان شکم ؛ اسهال . (ناظم الاطباء). ♦ جریان منی ؛ خروج منی بدون اراده . (ناظم الاطباء). ♦ فرمان قضاجریان ؛ حکمی که مانند قضا و قدر خداوندی، شخص ناگزیر از اطاعت آن باشد. (ناظم الاطباء).
مترادف و متضاد واژهدان
روانی، ریزش، سیلان تداول، رواج روند حیصوبیص، خلال قضیه، ماجرا سیر، کوران گردش
فرهنگ طیفی واژهدان
جزرومد، گردش، شار، حرکت شیر آب، شیر آبیاری سیل، موج
واژگان فارسی سره واژهدان
گردش، گذران، سیلان، روند، روش، روایی، روانی، روان بودن