جریب
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جریب . [ ج َ ] (اِخ ) نام رودی است . (از منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). نام وادی بزرگی است که به بطن الرمه از سرزمین نجد سرازیر میشود. اصمعی در جایی که از نجد الرمه توصیف میکند میگوید فضایی است که در آن وادیهای فراوانی است و عرب بیت زیر را از لسان الرمه نقل کنند: کل بنی فانه یحسینی الا الجریب انه یروینی . همو گوید: جریب وادی بزرگی است که به ارمه سرازیر میشود. باز گوید عامری گوید: جریب وادیی است ازآن بنی کلاب . و در این وادی برای بنی سعدبن ثعلبه از طائفه ٔ طی وقعه ای رخ داد. (از معجم البلدان ): فقلت لهم ان الجریب و راکسا به ابل ترعی المرار رتاع عمروبن شاس کندی (از معجم البلدان ). اذا الریح من نحو الحبیب تنسمت وجدت لریاها علی کبدی بردا علی کبد قد کادیبدی بها الجوی ندوبا وبعض القوم یحسبنی جلد. مهدی بن ملوح (از معجم البلدان ). و رجوع بقاموس الاعلام ترکی شود.
جریب . [ ج َ / ج ِ ] (ع اِ) ممال جراب در شعر چون کتیب و حسیب و جز اینها.
جریب . [ ج َ ] (ع اِ) مقدار معلوم از موزون و زمین . (از اقرب الموارد) (از منتهی الارب ). از موزون مقدار چهار قفیز باشد وقفیز هشت مکوک و مکوک سه کیلچه و کیلچه یک من و هفت ثمن من . (از منتهی الارب ). پیمانه ای است که بقدر چهار قفیز میگیرد. (شرح قاموس ). کیله ای است چهار برابر قفیز. (رساله ٔ اوزان و مقادیر). پیمانه ٔ غله است که معادل دوازده صاع باشد. (فرهنگ نظام ) (غیاث اللغات ) (آنندراج ). ابن سیده گوید: پیمانه ای است برابر چهار قفیز و بعضی گویند: مقدار آن در بلاد مختلف همچون رطل و مد و ذراع و امثال آن تفاوت دارد. (از تاج العروس ). وزن جریب به اختلاف بلدان اختلاف پیدا میکند و معروف آن است که برابر چهار قفیز است و قفیز هشت مکوک و مکوک سه کیلچه و کیلچه یکمن و هفت ثمن من و آن ٦٧ ١٢٢٤٢ حبه و حبه یک بیستم ( ١٢٠ ) گرم است بنابر این جریب در موزون صد و یازده کیلو و دویست وسی وشش گرم ودو سوم گرم است . (از متن اللغة). ج، اَجربَه جرِبان . (از متن اللغة) (از منتهی الارب ). جوالیقی آرد: جریب مستعمل در زمین معرب است و محشی کتاب المعرب گوید:از ماده ٔ جریب در لسان چنین برمی آید که اصل معنی آن پیمانه ای است معروف از طعام و اطلاق آن بر زمین به این اعتبار است که بمقدار پیمانه مزبور میتوان در آن کشت کرد و ظاهراً اصل کلمه عربی است نه معرب . (از المعرب جوالیقی ص ١١١ و حاشیه ٔ همان صفحه ). اظهار نظر محشی درباره ٔ عربی بودن کلمه مبتنی بر تعصب بی دلیلی است . چنانکه معرب بودن کلمه را علاوه بر تصریح جوالیقی مآخذ معتبر ذیل نیر تأیید میکند. گریو. (ملخص اللغات حسن خطیب ). گری . (مهذب الاسماء نسخه ٔ خطی ) (السامی فی الاسامی ). معرب گری بفتح کاف فارسی به معنی پیمانه است . (از غیاث اللغات ) (از آنندراج ). در خراسان ٢٠قفیز و در بعضی جاهای نیشابور ٢٥ من بوده . (یادداشت مؤلف ). ◄ از زمین یکصد و چهل و چهارگز باشد. (منتهی الارب ). و [ از زمین ] چهار قفیز است و قفیز، یکصد وچهل و چهار گز است . (آنندراج از منتخب ).مأخوذ از تازی، مقداری از زمین مزروع که معادل هزار ذرع باشد حاصل ضرب پنج در دویست و مردم تهران ششصدو هفتاد و پنج ذرع زمین مزروع را یک جریب گویند یعنی حاصل ضرب پانزده در چهل و پنج . (ناظم الاطباء). معرب گری . در لهجه ٔ طبرستان گری گویند و جریب در مساحت و زمین مقداری است که وزن یک جریب از بذر را در آن کشت توان کرد. ازهری گوید: مقداری است معلوم از ذراع ومساحت و مقدار آن در اصفهان و آباده هزار مترمربع ودر گیلان ده هزار مترمربع و در بعض نقاط دیگر ١٠٦٦ مترمربع را جریب گویند. و نیز جریب را در بعض نقاط به ده قفیز و هر قفیز را به چهار چارک و چارک را به ده نی یا نیزه قسمت کنند. (از یادداشت مؤلف ). بنابراین جریب به معنی زمینی است که مساحت آن به اندازه ٔ کشت یک جریب موزون از بذر باشد و همچنان که جریب از موزون به اختلاف بلاد و زمانها اختلاف وزن دارد همان طور مساحت جریب از زمین مختلف باشد. و مقدار آن به گفته ٔ مؤلف متن اللغة ده قفیز و هر قفیز ده عشیر باشد. و آن مضروب اشل است در نفس آن و اشل شصت ذراع هاشمی یعنی هشتاد ذراع و بقولی ذراع شرعی است و بنابر قول اول مساحت جریب، هزار و چهارصد و هفتاد و چهارمتر و پنجاه و شش سانتیمتر مربع است و بنا بقول دوم دو هزار وسیصد و چهارمتر است . (از متن اللغة). نزد محاسبان وفقیهان مقداری است معین از زمین و آن حاصل ضرب شصت ذراع در شصت ذراع است که سه هزار و ششصد ذراع سطحی است . (از کشاف اصطلاحات الفنون ). صاحب نفائس الفنون آرد: آلات مشهور مساحت پیش ارباب این صناعت سه است : ذراع، قصبه، امثل و ذراع سه قسم است یکی ذراع ید که آن را قایم نیز خوانند و آن شش قبضه است بقبضه معتدل که هر قبضه بعرض چهار انگشت باشد از انگشتان معتدل و عرض هر اصبعی (انگشتی ) شش عرض شعیری باشد معتدل و هر شعیری شش موی باشد از ذنب (دم ) اسب بر وزن . دوم ذراع هاشمی که آن ذراعی و ثلث باشد از ذراع الید و هشت قبضه از قبضات مذکور سوم ذراع الجدید که آن بیست و هفت انگشت باشد از انگشتان معتدل . و قصبه که آن را باب نیز خوانند و [ آن ] بذراع الید هشت ذراع باشد و بذراع هاشمی شش و بذراع جدید هفت و سبعی . و امثل ریسمانی باشد که طول آن بذراع الید هشتاد ذراع باشد. و مضروب قصبه را در نفس خود عشیر خوانند و ده مثل عشیررا قفیز و ده مثل قفیز را جریب . پس مضروب امثل در نفس خود جریب باشد و در قصبه قفیز و در ذراع عشیر و دو ثلث عشیر و در همه این اعتبار توان کرد. (از نفایس الفنون ). و در تاریخ قم چنین آمده : و چون زمینی را یابند که مساحت آن بذراع هاشمی سه هزار و ششصد گز هست بدانند که آن یک جریب است و جریبی عبارت از ده قفیز است . و قفیزی سیصد و شصت گز و قفیزی عبارت از ده عشیر است و عشیری ٣٦ گز است پس معلوم شد که جریبی عبارت از صد عشیر است . (از تاریخ قم ص ١٠٩) : هیزم خواهم همی دو امنه ز جودت چون دو جریب و دو خم سیکی چون خون . بوالمؤید (از حاشیه ٔ فرهنگ اسدی نخجوانی ). ◄ یک جفت زمین . (دهار). ◄ کشت زار. ◄ رود. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از متن اللغة).