جزو
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جزو. [ ج ُزْوْ ] (از ع، اِ) مأخوذ از تازی جُزء. قطعه . پاره . حصه . بخش . ورشیم . قسمت . عضو. (ناظم الاطباء). بهر. لخت . برخ . کرسسه . شطر. پرگاله . (یادداشت مؤلف ). ظاهراً مخفف جزء بهمزه ٔ عربی است و چون آنرا مضاف نمایند به چیزی بجای همزه واو نویسند و گویند جزو طلا هم طلا است و همچنین جزو بدن و جز آن و بهر تقدیر اسم است و بمعنی غیر نیز اسم است لیکن به اضافت مستعمل نیست . (از آنندراج ). جزو به واو در اصل جزءبه همزه است ولی شعرا نیز آنرا به واو استعمال کرده و با کلمه ٔ عضو هم قافیه قرار داده اند. (از مجله ٔ دانشکده ٔ ادبیات تبریز سال اول شماره ٔ ٣) : کهینه عرصه ای از جاه او فزون ز فلک کمینه جزوی از قدر او مه از کیوان . عنصری . جزو جهان است شخص مردم روزی باز شود جزو بی گمان بسوی کل . ناصرخسرو. چون ز گلشن جزو سازد ریگ نرم آید زسنگ چون ز جزوش کل بسازد خاک را خارا کند. ناصرخسرو. گر اجزای جهان جمله نهی مایل بدان جزوی که موقوف است همواره میان شکل مه سیما. ناصرخسرو. بسان نقطه ٔ موهوم دل زهول و بلا چوجزو لایتجزی تن از نهیب خطر. مسعودسعد. یک جزو مغنسیا بباید گرفت با یک جزو بسد و یک جزو زنگار... پس جزوی حرمل و جزوی مازو و جزوی بلوط وجزوی صدف . (از نوروزنامه ). هر یکی را بلمس هر عضوی اطلاع اوفتاده بر جزوی . سنایی . و جزوی چند بعز تأمل عالی مشرف شد. (کلیله و دمنه ). همتی دارد چنان کافلاک با لوح و قلم کمترین جزویست اندر دفتر تعظیم او. خاقانی . در آن جزوی که ماند از عشقبازی سخن راندم نیت بر مرد غازی . نظامی . زآنکه بی لذت نروید هیچ جزو بلکه لاغر گردد از هر پنج عضو. مولوی . ای از بهشت جزوی وز رحمت آیتی حق را بروزگار تو با ما عنایتی . سعدی . من آن خاک وفادارم که از من بوی مهر آید وگر بادم برد چون شعر هر جزوی به اقصائی . سعدی . ◄ مقابل کل : چون که جزو دوزخ است این نفس ما طبع کل دارد همیشه جزوها. مولوی . هرچه بینی سوی اصل خود رود جزو سوی کل خود راجع شود. مولوی . عاشقان کل نه این عشاق جزو ماند از کل هرکه شد مشتاق جزو. مولوی . چون ز جزو مرگ نتوانی گریخت دان که کلش بر سرت خواهند ریخت . مولوی . ◄ رساله . دفتر. جزوه : جزوی از اشعار من سلطان بکف میداشت باز مدحت شه اخستان برخواند و زآنش رشک خاست . خاقانی . سزد که چون موری کمر خدمت ببندم و بدین خط چون پای ملخ جزوی نویسم و در آن طرفی از اخبار و اسمار ملوک و تواریخ پادشاهان درج کنم و به حضرت عالی تحفه برم . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٦). رجوع به جزء شود. ◄ یک قسمت از سی قسمت قرآن کریم . سی یک ِ قرآن، چنانکه گویند: یک جزو قرآن خواندم . ♦ جزوجزو کردن ؛ تقسیم کردن . بخش کردن . تجزیه نمودن . به اجزاء درآوردن . اِجْزاء. (از یادداشت مؤلف ). ◄ (اصطلاح هندسه ) به پیمانه ٔ خاصی گویند که چیزی را با آن بپیمایند و آنرا تمام کنند. بیرونی آرد: هر گاه که اندازه ای دیگر اندازه را بپیماید بارها و او را سپری کند چنانکه چیزی نماند، آن پیماینده را جزو خوانند، و ناچار خردتر باشدو آن بزرگتر را که پیموده شد با این جزو امثال خوانند و اضعاف نیز خوانند؛ ای دوتاها. (از التفهیم بیرونی ص ١٨).