جس
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(جَ) [ ع. ] (مص م.)مس کردن، برماسیدن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(جَ) [ ع. ] (مص م.)مس کردن، برماسیدن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جس . [ ج َس س ] (ع مص ) دست بسودن . (منتهی الارب )(تاج المصادر بیهقی ) (ناظم الاطباء). بسودن . (المصادر زوزنی ). بدست سودن . (آنندراج ). برماسیدن . لمس کردن . (فرهنگ فارسی معین ). لمس کردن و دست بسودن . (از متن اللغة). دست بسودن چیزی برای شناختن آن . (از اقرب الموارد). لمس با دست . لمس . اجتساس . (یادداشت مؤلف ). ◄ تیز نگریستن به چیزی . (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء). تیز نگریستن . (آنندراج ). تیز نگریستن کسی را برای تبیین و مشخص کردن . (از اقرب الموارد) (از متن اللغة). ◄ تفحص کردن . (آنندراج ). تفحص کردن از خبر. (از متن اللغة) (از اقرب الموارد). واپژوهیدن خبر. (المصادر زوزنی ) (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (تاج المصادر بیهقی ). ◄ نبض گرفتن . (آنندراج ). نبض دیدن . (یادداشت مؤلف ). ◄ زمین را درنوردیدن . (از متن اللغة) (از اقرب الموارد). ◄ خبر گرفتن و امتحان کردن . (از متن اللغة). ◄ نواختن اوتار به انگشت سبابه و ابهام بی مضراب . (یادداشت بخط مؤلف ).
جس . [ ج َس س ] (معرب، اِ) جَص ّ. گچ . به پارسی گج خوانند و طبیعت وی سرد و خنک است، چون به سرکه بسرشته و بر سر کسی که رعاف داشته باشد بمالند و طلا کنند خون بازدارد، چون بر شکستگی استخوان طلا کنند نافع بود.
جس . [ ج ِ ] (ع صوت ) کلمه ای است که بدان شتر را زجر کنند. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). اسم صوتی است که بدان شتر را زجر کنند. (از اقرب الموارد).