جسارت
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(جَ رَ) [ ع. جسارة ] (مص ل.) دلیر شدن، گستاخی کردن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(جَ رَ) [ ع. جساره ] (مص ل.) دلیر شدن، گستاخی کردن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جسارت . [ ج َ رَ ] (اِخ ) (پسر...) مقصود از آن خشیارشا پسر داریوش است . صاحب تاریخ ایران باستان آرد: وقتی آنها (یعنی پارسیها) سواحل مقدس دیان و سی نوزور را با کشتیهای خود بپوشانند و شهر نامی آتن را غارت کنند، انتقام خدایان، اهانت، پسر جسارت را (یعنی خشیارشا پسر داریوش را) که در خشم غوطه ور شده و میخواهد تمام عالم به اسم او باشد دفع خواهد کرد. (از تاریخ ایران باستان ج ١ ص ٨١٠).
جسارت . [ ج َ رَ ] (ع اِمص ) جسارة. گستاخی و تجاوز از حد خود. تهور و دلیری . (از ناظم الاطباء). دلیری . (منتخب و شارح از غیاث اللغات و آنندراج ). و فاضل نوشته که جسارت بمعنی تجاوز و گذشتن است لهذا پل را جسر گویند که بدان تجاوز واقع شود، چون در دلیری تجاوز از حد خود میشود، لهذا دلیری را جسارت گفتند. (از غیاث اللغات ) (از آنندراج ). خیرگی . (مجمل ). دلیری . (مجمل )(دهار). گستاخی . بی پروائی . تهور. زهره . رستی . بستاخی . تجاسر. (یادداشت مؤلف ). ملکه ای است در آدمی که با آن به رهائی از سختیها امیدوار می گردد و پیش آمدهای بد را دور می انگارد. (از بحر الجواهر) : این دلیری و جسارت نکنی بار دگر. (از تاریخ بیهقی ص ٣٨٩). ◄ بی شرمی و تصدیع. (ناظم الاطباء) : شکر نعمت بگفتم و زمین خدمت ببوسیدم و عذر جسارت بخواستم و در وقت آمدم . (از گلستان ). ◄ (مص ) دلیری کردن . (از منتهی الارب ). دلیر شدن . (یادداشت مؤلف ). خیرگی کردن .و رجوع به جسارة شود.
واژگان فارسی سره واژهدان
گستاخی، بیپروایی