جست
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جست . [ ] (اِ) اسم هندی روی است که به عربی شبه نامند. (فهرست مخزن الادویه ). روح توتیا.
جست . [ ج َ ] (اِ) در جنگل شناسی به جوانه ها که روی ریشه ٔ درخت ها و درختچه ها میروید گفته میشود و آنرا ریشه جوش نیز گویند. برای تفصیل بیشتر رجوع به کتاب جنگل شناسی تألیف کریم ساعی ج ١ ص ٧٠، ٧١، ٧٢ و ٧٥ شود.
جست . [ ج َ ] (مص مرخم، اِمص ) جهیدن . (شرفنامه ). جهش . پریدن . (از فرهنگ فارسی معین ). جَستن : گورجست و گاوپشت و گرگ ساق و گرگ پوی تیزگوش و رنگ چشم و شیردست و پیل پای . منوچهری . شیر از درد و خشم یک جست کرد چنانکه بقفای پیل آمد. (تاریخ بیهقی ص ١٢١). در یکی زاویه بحال و بجست تا سحرگاه نعره از کاغک . حقیقی صوفی . مسلم جوان راست بر پای جست که پیران برند استعانت بدست . سعدی . ♦ جست و خیز ؛ جستن و خیز برداشتن . پرش . (از فرهنگ فارسی معین ). ◄ فرار کردن . گریختن . (از فرهنگ فارسی معین ) : نگه کرد بیژن درفشش بدید بدانست کو جست خواهد گزید. فردوسی . ◄ رها شدن . خلاص شدن . (از فرهنگ فارسی معین ).