جسته
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(جَ تِ)(ص مف.)<BR>۱- طلب شده.<BR>۲- یافته.<br>
فرهنگ فارسی معین
(جَ تِ)(ص مف.) ۱- طلب شده. ۲- یافته.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جسته . [ ج َ ت َ / ت ِ ] (ن مف / نف ) گریخته .فرارکرده . رهاشده . خلاص شده . رهائی یافته : کسی کو ز بند خرد جسته بود بزندان نوشیروان بسته بود. فردوسی . راست گفتی هزیمتی شهند خسته و جسته و فکنده سپر. فرخی . کسی که بتکده ٔ سومنات خواهد کند به جستگان نکند روزگار خویش هدر. فرخی .
جسته . [ ج ِ ت َ / ت ِ ] (اِ) قسمی دوختن . (یادداشت مؤلف ).
جسته . [ ج ُ ت َ / ت ِ ] (ن مف ) مطلوب . (منتهی الارب ). بدست آمده . طلب شده . مقصود. کسب شده . تحصیل شده : پنج دیبای ملون بر تنش باز جسته دامن هر دیبهی . منوچهری . تا کی بود خلاف تو با دانا او جُسته مر ترا و تو زو جَسته . ناصرخسرو. لیکن هرکه بدین فضایل متحلی باشد اگر در همه ٔ ابواب رضای او جسته آید.... از طریق کرم و خرد دور نیفتد. (کلیله و دمنه ).