جعفرخان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جعفرخان . [ ج َ ف َ ] (اِ مرکب ) به کنایه و طنز، کسی را گویند که از سفر فرنگ به ایران برگشته باشد و بی پروا به رسوم زندگی هموطنان خود بتازد و آنها را بمسخره گیرد. این کنایه از نام نمایشنامه ٔ «جعفرخان از فرنگ آمده » اثر «حسن مقدم » (علی نوروز) (١٢٧٧ - ١٣٠٤ هَ . ش .) که بارها در تهران بچاپ رسیده و به روی صحنه آمده، گرفته شده است . رجوع شود به ماهنامه ٔ «پیام نوین » دوره ٔ سوم شماره ٔ دوم ص ٥٢.
جعفرخان . [ ج َ ف َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان خورخوره بخش دیواندره ٔ شهرستان سنندج در ٣٣هزارگزی شمال باختری دیواندره کناره راه عمومی جعفرخان به خورخوره . کوهستانی و سردسیر است و سکنه ٔ آن ٢١٠ تن اند. آب آن از چشمه و محصول آن غلات و توتون و حبوبات است .راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٥).