جلال الدین
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جلال الدین . [ ج َ لُدْ د ] (اِخ ) اکبرشاه .رجوع به جلال الدین محمد اکبرشاه شود.
جلال الدین . [ ج َ لُدْ د ] (اِخ ) علی بن بهاءالدین سام از ملوک بامیان است . وی پس از پدر هفت سال در بامیان حکومت کرد. در آن سال که سلطان محمد خوارزمشاه در ماوراءالنهر بود ناگاه بجانب بامیان ایلغار کرد و بی خبر بسر جلال الدین علی رسید و پس از کشتن وی قلمروش را بتصرف درآورد. (حبیب السیر چ خیام ج ٢ ص ٦٠٩ و٦١٠). و رجوع به ابوعلی جلال در همین لغت نامه شود.
جلال الدین . [ ج َ لُدْ د ] (اِخ ) فضل اﷲ خواری از شاعران عهد سلطان تکش بود و شعرنیکو میسرود. وی با صدرالدین وزان بدیدار سلطان تکش که از عراق حرکت کرده و نزدیک ری معسکر ساخته بود آمد و اشعاری بالبداهة سرود که مطلع آن این بیت است : داعی که پیش تخت بفرمان نشسته است آنجا بد ایستاده که دربان نشسته است . (لباب الالباب عوفی چ بریل ج ١ ص ٢٧٧).