جلبیز
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جلبیز. [ ج َ / ج ِ ] (اِ) به معنی کمند باشد و عرب مقود خوانند. (برهان ) : روا نبود به زندان و بند بسته تنم اگر نه زلفک مشکین تو بدی جلبیز. طاهر فضل (از آنندراج ). ◄ (ص ) مفسد و غماز. (برهان ) : به عهد او نبود کام ظالم و جابر به دور او نبود قدر مفسد و جلبیز. شمس فخری (از آنندراج ). بالفتح و یای مجهول، به معنی غمّاز و مفسد و در قاموس جِلواز بالکسر، پیاده ٔ کوتوال و چاوش که مردم را گیرند و غمازی کنند آمده . ظاهراً معرب کرده اند. (از آنندراج ) (فرهنگ شعوری ج ١ ص ٣١٦). و رجوع به جِلواز و جَلویز شود.