جلد
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جلد. [ ج َ ] (ع ص ) چابک از هر چیزی . ج، اَجلاد، جِلاد، جُلُد. (منتهی الارب ). تیز و شتاب . کذا فی الرشیدی . (آنندراج ). شتاب و زود و تیز و چست و چالاک و چابک . (ناظم الاطباء). جَلید. بشکول . (مهذب الاسماء). ◄ (مص ) زدن . ضرب . هرو. عصو. ◄ گزیدن (مار). ◄ پوست کندن . (از یادداشت های دهخدا). ◄ زدن بر پوست کسی . بر پوست زدن . (تاج المصادر بیهقی ). ◄ به تازیانه زدن . (دهار) (تاج المصادر بیهقی ) (زوزنی ) (ترجمان علامه ٔ جرجانی ص ٣٩). تازیانه زدن . (غیاث اللغات ). تازیانه زدن است و آن حکمی است مختص به کسی که محصن نباشد، چه در شرع معلوم شده است که حد محصن رجم است که سنگسار کردن بود. هو ضرب الجلد و هو حکم یختص بمن لیس بمحصن لادل علی ان حد المحصن هو الرجم . (تعریفات جرجانی ). تازیانه زدن . تازیانه زدن کسی را. (از یادداشت های دهخدا). تازیانه زدن چنانکه بر پوست خورد. ◄ سخت شدن . (از آنندراج ). ◄ پشک زده گردیدن . ◄ افتادن . ◄ جماع کردن با جاریه ٔ خود. جماع کردن با زنی . ◄ به روی زمین افکندن . ◄ به ناخواست و ستم داشتن کسی را بر کار. اکراه کردن بر کاری . (از یادداشت های دهخدا). ◄ جَلق . ♦ جَلدُالعُمَیرة ؛ کنایه از استمناء است . ◄ (اِ) خرمابن که از صبر تواند کرد از آب . ج، جِلاد.
جلد. [ ج َ ] (ص ) تیز و شتاب . بدین معنی مشترک است در عربی و فارسی . (غیاث اللغات ) (آنندراج ). زبر و زرنگ . چُست . چابک . چالاک . فرز. تند. قچاق . قپچاق . سبک . سریع. آبدست . جلددست . (از یادداشت های دهخدا). بشکول . (مهذب الاسماء) : به دل ربودن جلدی و شاطری ای مه به بوسه دادن جان پدر بس اژکهنی . شاکر بخاری . به آموختن جلد و فرزانه شو به هر دانشی سوی پیمانه شو. ابوشکور بلخی (از شعوری ج ١ ص ٣١٤). بدو گفت بندوی کای کاردان مرا زیرک و جلد و هشیار دان . فردوسی . هیچ مبین سوی او به چشم حقارت زانک یکی جلد گربز است و نونده . یوسف عروضی . و معتمدی را از درگاه عالی فرستاده آید، مردی سدید جلد سخندان و سخنگو... (تاریخ بیهقی ). بنده نیز بنویسد و معتمدی را از درگاه عالی فرستاده آید مردی سدید جلد. (تاریخ بیهقی ). رسول نامزد کرد تا نزدیک علی تکین رود مردی سخت جلد. (تاریخ بیهقی ). او را بازگردانید با معتمدی ازآن ِ خویش مردی جلد و سخن گوی . (تاریخ بیهقی ص ١٢٩). و مردی جلد سخن گوی از معتمدان خویش بدو فرستاد. (تاریخ بیهقی ص ٣٥٦). این ملک مردی جلد آمد. (تاریخ بیهقی ص ٤١٥). و اومردی جلد و سخنگوی بود... (تاریخ بیهقی ص ٥٩٦). اینجا آشنائی را دیدم سکزی، مردی جلد، هر خبری پرسیدم . (تاریخ بیهقی ص ٦٤١). دراز گشته مقامت در این رباط کهن گران شدی سبک و جلد بودی از اول . ناصرخسرو. به تیغ یک تن بهتر نیاید از سپهی وگرچه جلدی تو یک تنی نه یک سپهی . ناصرخسرو. گر همی این به عقل خویش کنند هوشیارند و جلد و عیّارند. ناصرخسرو. ورنه به کار دنیا چون جلد و سخت کوشی وانگه به کار دین در بیهوش و سست رائی . ناصرخسرو. مردی بود داهی جلد هرمزنام .(فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ١٠٢). پس مردی عظیم جلد با سلاحی نیکو. (مجمل التواریخ ). تا بود گربه مهتر بازار نبود موش جلد و دکاندار. سنائی (دیوان ص ٣٢٥). سگ اگر جلد بودی و فربه یک شکاری نماندی اندر ده . سنائی . به اتفاق جمعی از مردم جلد سر راه بر وی گرفته ... (حبیب السیر ج ٤ ص ٣٩٦). ◄ کاردان : رسول نامزد کرد تا نزدیک علی تکین رود مردی سخت جلد. (تاریخ بیهقی ). به دست قاصدی جلد و سبک خیز فرستاد آن وثیقت سوی پرویز. نظامی . ◄ پیوسته کار. پیوسته در کار. (دستورالاخوان ). ◄ در ابیات ذیل جَلد مترادف است با بددل و دزد وبی حمیت و گربز و طرار : بددل و دزد و جلد و بی حمیت روبه و شیر و گرگ و کفتارند. ناصرخسرو. عقل بار است بر کسی که به عقل گربز و دزد و جلد و طرار است . ناصرخسرو. ◄ و در این قطعه از سنائی جلد در برابر زیرک آمده و ظاهراً به معنی رند و حیله گر است : سماع است این سخن در مرو اندر تیم بزازان هم اندر حسب آن معنی ز لفظ آل سمعانی که جلدی زیرکی را گفت من پالانیی دارم از این تندی و رهواری چو بادو ابر نیسانی بدو گفتا مگو چونین گر او را این هنر بودی نبودی چون خران نامش میان خلق پالانی . سنائی . ◄ کبوتر جلد؛ کبوتر خانه زاد که خانه و لانه را گم نکند و هرجا که رود بازآید. ♦ جلد بودن در کاری دستی ؛ ماهر و استاد و چربدست بودن در کار یدی . (از یادداشت های دهخدا). ♦ جلد شدن ؛ چُست و چالاک شدن . ♦ جلد شدن کبوتر ؛ خو گرفتن کبوتر به خانه و لانه ٔ خود. و رجوع به چست و زود و تند شود.
جلد. [ ج َ ل َ ] (ع ص، اِ) گوسپند و بز که بچه اش وقت زادن بمیرد. (از آنندراج ). ◄ شتران بزرگ . شتران کلان که خرد در آنها نباشد. ◄ ماده شتران بی بچه و بی شیر. ◄ پوست شترکره که به چیزی آکنده یا شترکره ٔ دیگررا پوشانیده باشند تا ناقه به خیال بچه ٔ خود مهربان شده شیر دهد. (از یادداشت های دهخدا). پوست بچه شتر که پُر کاه کنند تا ناقه بچه ٔ خود تصوّر کرده بدان آرام گیرد و شیر دهد. (از آنندراج ). ◄ زمین هموار و سخت به غیر سنگ . زمین سخت . ◄ بزرگ . ◄ کوچک . ◄ نره . ◄ خرج . (از یادداشت های دهخدا). ◄ (مص )پشک زده گردیدن زمین . ◄ سخت شدن . ◄ چابک و چالاک گردیدن . چُست شدن . ◄ (اِمص ) درشتی . ◄ توانایی . (منتهی الارب ).