جلس
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جلس . [ ج َ ] (ع مص ) رفتن به نجد. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب ): ان کنت تارک ما امرتک فاجلس ؛ بمعنی این که اگر آنچه را که بدان فرمان میدهم ترک کنی برو به نجد. (از اقرب الموارد).
جلس . [ ج ِ ] (ع ص، اِ) همنشین . (از اقرب الموارد) (منتهی الارب ). رجوع به جلیس شود. ◄ مرد گنگلاج . (منتهی الارب ).
جلس . [ ج ِ ](اِخ ) و قنان نام دو کوه است . (از معجم البلدان ).