جماع
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جماع . [ ج ِ ] (ع اِ) جمع چیزی . ◄ (ص ) کلان . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ): قدر جماع ؛ دیگ کلان . ◄ (مص ) مجامعت . (اقرب الموارد). گرد آمدن با کسی . (فرهنگ فارسی معین ). وطی کردن . نکاح . (ربنجنی ). کنایه از نکاح است . (مهذب الاسماء). صحبت . مواقعه . مباضعة. نیک . رفث . وقاع . مباشرت . آمیزش . با هم پیوستن . و با لفظ دادن مستعمل . (آنندراج ) : ای خواجه زنت که شیوه ها انگیزد هر لحظه جماعی دهدو بگریزد گفتی که زنم چو پیشت آید برخیز در پیش زن تو ... من برخیزد. میرخسرو (از آنندراج ).
جماع . [ ج ُ ] (ع ص ) کلان . (منتهی الارب ):قدر جماع . (منتهی الارب ). رجوع به جِماع شود.
جماع . [ ج َم ْ ما ] (ع ص ) جمع کننده . بسیار جمع کننده . ♦ جماع العقاقیر ؛ داروساز.