جمل
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جمل . [ ج َ ] (ع مص ) گرد آوردن . ◄ گداختن پیه را. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). ◄ (اِ) شتر نر. (منتهی الارب ). رجوع به جَمَل شود.
جمل . [ ج َ م َ ] (ع اِ) شتر نر و بندرت بر شتر ماده اطلاق شود، و گویند: شربت لبن جملی . یا شتر نر هفت ساله یا پنج ساله یا نه ساله یا شش ساله . ج، اجمال، جُمْل، جِمال، جمالة، جمالات، جمائل، اجامل . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). در کینه به وی مثل زنند و گویند: هو احقد من جمل . ◄ خرمابن . ◄ ماهیی است که طول آن سی ذراع است و آنرا جمل البحر گویند (منتهی الارب ) و دارای خرطوم است . (اقرب الموارد). ◄ طناب کشتی، و بهمین معنی است آیه ٔ شریفه ٔ: لایدخلون الجنة حتی یلج الجمل فی سم الخیاط . (از اقرب الموارد). در مثل گویند: اتخذ اللیل جملاً؛ یعنی شب زنده داشت به رفتن یا عبادت کردن و مانند آن . (منتهی الارب ). تمام شب را سیر کرد. (از اقرب الموارد). ♦ مسک الجمل ؛ نام گنجینه ٔ ابوالحقیق یهودی است . (منتهی الارب ).
جمل . [ ج ُ ] (ع اِ) رسن سطبر کشتی . (منتهی الارب ). رجوع به جُمَّل شود. ◄ ج ِ جُمَل . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). رجوع به جمل شود.