جمم
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جمم . [ ج ُ م َ ] (ع اِ) ج ِ جُمّة. (اقرب الموارد). رجوع به جُمّة شود.
جمم . [ ج َ م َ ] (ع اِ) آنچه بر سر پیمانه باشد بعدِ پُری . (منتهی الارب ). ◄ سینه، رحب الحجم واسعالصدر. (اقرب الموارد). ◄ (مص ) بی نیزه شدن مرد. ◄ بی سرون گردیدن گوسفند. ◄ بسیار بسیارگوشت شدن زن . ◄ بی کنگره بودن خانه . (منتهی الارب ). بی کنگره شدن عمارت . (کشاف اصطلاحات الفنون ). ◄ (اصطلاح عروض ) اجتماع عَقْل و خَرْم است در مفاعلتن و این با اسقاط میم و لام حاصل شود وفاعتن گردد و سپس به فاعلن نقل شود چنانکه گویند: انت خیر من رکب المطایا و اکرمهم اخاً و اباً و اماً. (اقرب الموارد). رجوع به جم شود.