جنب
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(جَ) [ ع. ] (اِ.)<BR>۱- پهلو، کنار.<BR>۲- سمت.<br>
فرهنگ فارسی معین
(جَ) [ ع. ] (اِ.) ۱- پهلو، کنار. ۲- سمت.
(جُ نُ) [ ع. ] (ص.) ۱- کسی که به علت خروج منی، غُسل بر او واجب است. ۲- بیگانه، بعید، دور.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جنب . [ جَمْب ْ ] (ع اِ) پهلو. (منتهی الارب ) (مهذب الاسماء) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). ج، جُنوب، جَنائب (منتهی الارب )، اَجناب . (اقرب الموارد). ♦ در جنب ِ ؛ قیاس به : این جهان در جنب فکرتهای ما همچو اندر جنب دریا ساغر است . ناصرخسرو. در جنب رای روشن و کف ّ جواد تو خورشید کم ز ذره و دریا کم از شَمَر. سوزنی . ♦ جارالجنب ؛ همسایه ٔ نزدیک چسبیده بتو.(از اقرب الموارد). همسایه ٔ هم پهلو. (منتهی الارب ). ♦ ذات الجنب ؛ نوعی از بیماری پهلو. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). ♦ ذوالجنب ؛ مبتلا به آزار ذات الجنب . (منتهی الارب ). ♦ صاحب بالجنب ؛ رفیق سفر. (منتهی الارب ). ♦ فی جنب اﷲ ؛ فی امر اﷲ. (ترجمان علامه ترتیب عادل ). ◄ طرف . جانب . (برهان ). کرانه . (منتهی الارب ). ناحیه . (اقرب الموارد). سو. (برهان ). ◄ معظم چیزی و اکثر آن . و گاهی جنب را به وقیعه و شتم و ناسزا تفسیر کنند. (از منتهی الارب ).
جنب . [ جَمْب ْ ] (ع مص ) دفع کردن . ◄ شکستن پهلو. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). ◄ بر پهلو زدن . (زوزنی ). ◄ دور گردانیدن . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد) دور کردن . (زوزنی ) (ترجمان جرجانی ترتیب عادل ).
جنب . [ ج ُن ْ ن َ ] (اِخ ) ناحیه ایست در بصره . (منتهی الارب ). در مشرق دجله . (از معجم البلدان ) (از مراصد).
واژگان فارسی سره واژهدان
کنار، سو، پهلو