جنبان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جنبان . [ جَم ْ ] (اِخ ) یکی از اقوام و طوایف نبطی از فرزندان حام بن نوح . رجوع به نخبةالدهر دمشقی ص ٢٦٦ شود.
جنبان . [ جُم ْ ] (نف ) متزلزل . مضطرب . (یادداشت مؤلف ). ◄ جنبنده . (آنندراج ). ◄ در حال جنبیدن : وگر برهان موسی آن شماری که چوب خشک ثعبان کرد جنبان . ناصرخسرو. ◄ متحرک .(یادداشت مؤلف ). لغ: منارجنبان : این جهان هم بدان سخن ماند حرف او ساکن است یا جنبان . ناصرخسرو. باده در خیگ و بنگ در انبان گر نه دیوانه ای مشو جنبان . اوحدی . ◄ بانَوَسان .(یادداشت مؤلف ): دل کژدم ستاره ای است سرخ و جنبان . ◄ (نف مرخم ) جنباننده . (آنندراج ). محرک .حرکت دهنده . سلسله جنبان : دولت اگر سلسله جنبان شود مور تواند که سلیمان شود. وحشی .