جنباندن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جنباندن . [ جُم ْ دَ ] (مص ) جنبانیدن . تکان دادن . بحرکت درآوردن . تحریک : ز جنباندن بانگ چندین جرس سری در سماعش نجنبانْد کس . نظامی . در بیان این سه کم جنبان لبت از ذهاب و از ذهب وز مذهبت . مولوی . ♦ جنباندن پدر و مادر کسی ؛ دشنام بپدر و مادر مرده ٔ او گفتن . (یادداشت مؤلف ) : دختر شاه ایرونم خواهر ظل سلطونم دست مزنید به تنبونم پدر و مادر می جنبونم . (از یادداشت مؤلف ).