جنود
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(جُ) [ ع. ] (اِ.) جِ جند؛ لشکرها، سپاهها.<br>
فرهنگ فارسی معین
(جُ) [ ع. ] (اِ.) جِ جند؛ لشکرها، سپاهها.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جنود. [ ج ُ ] (ع اِ) ج ِ جُنْد. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد) (دهار). در مثل است : اِن ّ ﷲِ جنوداً منها العسل ؛ خدای را یاریگران یا سپاههاست، از آن جمله است انگبین . این سخن را معاویه گفت هنگامی که به وی خبر دادند که اشتر با عسل زهرآگین مسموم شده است . (منتهی الارب ). و در حدیث است : الارواح جنود مجندة؛ ای مجموعة. (اقرب الموارد) : میر موسی کف، شمشیر چو ثعبان دارد دست فرعون و جنودش کند از ما کوتاه . منوچهری . خاک مصر طرب انگیز نه بینی که همان خاک مصراست ولی بر سر فرعون و جنود. سعدی . ◄ جنود کبریا؛ کنایه از ملایک . (مجموعه ٔ مترادفات )(غیاث اللغات ) (آنندراج ).