جنی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جنی . [ج ِن ْ نی ی ] (ع ص نسبی ) نسبت است بسوی جن یا جنة. (منتهی الارب ). ◄ یکی جن . (اقرب الموارد) (مهذب الاسماء). پری . (نصاب ) (منتهی الارب ) : ز جنی سخن گفت و از آدمی ز گفتار پیغمبر هاشمی . فردوسی . ◄ دیوانه . مجنون . جن گرفته . دیوزده . جن زده . (ناظم الاطباء). ♦ جنی شدن ؛ دیوزده شدن .
جنی . [ ج َ نی ی ] (ع ص، اِ) میوه ٔ تازه و چیده . (منتهی الارب ). ◄ التمر اذا جُرِم َ. (ذیل اقرب الموارد از لسان العرب و تاج العروس ).
جنی . [ ج َ نا ] (ع اِ) میوه ٔ تازه و چیده . ◄ خرمای تر. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). ◄ انگور. (ذیل اقرب الموارد). ◄ عسل . (ذیل اقرب الموارد) (متن اللغه ). ◄ زر. (منتهی الارب ) (ذیل اقرب الموارد). ◄ شبه ٔ سفید. (منتهی الارب ). ج . اجناء. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). ◄ سماروغ . (منتهی الارب ) (ذیل اقرب الموارد). ◄ گیاه و مانند آن . (منتهی الارب ). کلأ. (ذیل اقرب الموارد).