جهان بین
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جهان بین . [ ج َ هام ْ ] (نف مرکب، اِ مرکب ) جهان بیننده . بیننده ٔ جهان . ◄ چشم را گویند و عرب عین خوانند. (برهان ) : و بهر دو معنی حافظ درباره ٔ امیر مبارزالدین محمدو میل کشیدن چشمان وی به امر پسرش شاه شجاع گوید: آنکه روشن بد جهان بینش بدو میل در چشم جهان بینش کشید. حافظ (از حاشیه ٔ برهان چ معین ). ◄ چشم باطنی . (فرهنگ فارسی معین ). ◄ کنایه از فرزند.(برهان ) : همان تا لب رود جیحون براند جهان بین خود را بکشتی نشاند. فردوسی . ◄ مردم جهانگرد. (برهان ) (انجمن آرای ناصری ). گردش کننده در اقطار عالم . سیاح . جهانگرد. ◄ (اصطلاح تصوف ) روحی که در باطن آدمی نهفته است . (فرهنگ فارسی معین ).