جهانگرد
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جهانگرد. [ ج َ گ َ ] (نف مرکب ) جهان گردنده . آنکه در اقطار عالم بسیار سفر کند. سائح . سیاح . رحاله : هر بیت که گفتی آن جهانگرد بر یاد گرفتی آن جوانمرد. نظامی . قناعت توانگر کند مرد را خبر کن حریص جهانگرد را. سعدی . زهی جوفروشان گندم نمای جهانگرد شب کوک و خرمن گدای . سعدی .