جهد
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جهد. [ ج َ ] (ع مص ) کوشش کردن و رنجیدن . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (ازتاج المصادر). ◄ بار کردن چهارپا فوق طاقت آن و رنج دادن آنرا. ◄ سخت و ناخوش گردیدن زیست . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). تنگ شدن عیل . (تاج المصادر بیهقی ). ◄ آزمودن کسی را. (اقرب الموارد) (منتهی الارب ): جهد بفلان ؛ امتحنه عن الخیر و غیره . (اقرب الموارد). ◄ برآوردن همه ٔ مسکه ٔ شیر را. ◄ لاغر گردانیدن .(منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). جهد المرض فلاناً؛ هزله . ◄ میل و اشتها داشتن . (اقرب الموارد). آرزومند طعام شدن و بسیار خوردن . (منتهی الارب ). ◄ (اِ) توانایی . (منتهی الارب ) (مهذب الاسماء). طاقت . (از اقرب الموارد). ◄ سعی . کوشش . (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) : هر تار او به رنج برآورده از ضمیر هر پود او به جهد جدا کرده از روان . فرخی . جهد بر تست و بر خدا توفیق زآنکه توفیق و جهد هست رفیق . سنائی . ◄ رنج و مشقت . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). تنگی و سختی و مجازاً، قحط : و تؤکل الطحف فی الجهد. (ابن بیطار). ♦ جهدالأیمان ؛ سخت ترین سوگند. (منتهی الارب ) : و اقسموا باﷲجهد ایمانهم . (قرآن ١٠٩/٦). ♦ جهدالبلاء؛ حالتی که در آن موت بر زندگانی اختیار نمایند. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب ). در حدیث : اعوذ بک من جهدالبلاء. (منتهی الارب ). ◄ بسیاری عیال و اِفلاس . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).
جهد. [ ج ُ ] (ع اِ) توانایی . (منتهی الارب ). طاقت . (اقرب الموارد). توان . تاب، و گویند بمعنی رنج و مشقت نیز هست چون جهد بفتح جیم . (از اقرب الموارد). رجوع به جَهد شود. ♦ جُهْدُالمُقِل ّ ؛ کوشش فقیر بینوا. تلاش فقیر بیمایه . در حدیث است : ای الصدقة افضل، قال : جهدالمقل ؛ ای قدر ما یحتمله حال القلیل المال . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا) : گفت روبه این حکایت ها بهل دستها در کسب زن جهدالمقل . مولوی . هست پیدا آن به پیش چشم دل جهد کن پیش دل آ جهدالمقل . مولوی .