جهش
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(جَ یا جِ هِ) (اِمص.) جست و خیز.<br>
فرهنگ فارسی معین
(جَ یا جِ هِ) (اِمص.) جست و خیز.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جهش .[ ج َ ] (ع مص ) زاریدن . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ آماده ٔ گریستن شدن . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). آغاز کردن به گریستن . (تاج المصادر بیهقی ). ◄ آمدن : جهش الی القوم ؛ اتاهم . ◄ آماده و مهیا شدن . (ذیل اقرب الموارد): جهش للشوق و الحزن ؛ تهیاء. (ذیل اقرب از لسان ).
جهش . [ ج َ هَِ ] (اِمص ) از جستن، جهیدن . پرش : سر بجهد چونکه بخواهد شکست وین جهش امروز در این خاک هست . نظامی . ◄ سرشت و خلقت و طبیعت . (برهان ) (انجمن آرای ناصری ) (آنندراج ). طینت : چو بر تخت بنشست کرد آفرین به نیکی جهش بر جهان آفرین . فردوسی (شاهنامه چ بروخیم ٢٩٦٠). چو آن بدجهش رفت نزدیک شاه ورا دید با بنده در پیشگاه . فردوسی .
مترادف و متضاد واژهدان
پرش، جستن، جست، خیز سرشت، طینت