جهنم
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جهنم . [ ج َ هََ ن ْ ن َ ] (ع اِ) نام دوزخ . (منتهی الارب ). دار مکافات و کیفر پس از مرگ، و آن ممنوع از صرف است . صاحب کلیات گوید: جهنم را گویند، عجمی و گویند فارسی و گویند عبرانی است و اصل آن کَهَنّام است . (اقرب الموارد). جهنم از عبری جهینون . دوزخ . سقر. مرزغان . مرزغن . دمندان . جحیم . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا) : در سینه ٔ ما خیال قدت طوبی است در آتش جهنم . خاقانی . با او مگو که تا تو بفردوس رفته ای از سوز تو میان جهنم محصرم . خاقانی . ♦ بجهنم ؛ بدرک : به فی النار. خوب شد که اینچنین بد شد. خوب است که چنین بد است . ♦ مثل جهنم ؛ سخت گرم . ♦ امثال : سر بجهنم میزند ؛ سخت عظیم و فراوان شده است . گدا در جهنم نشسته است ؛ یعنی در خرج لاابالی است چه اندوخته ندارد که بسیاری آنرا خواهد و هر خرج و زیانی را بسهولت پذیرد، و گوید بجهنم . ◄ کنایه از آتش . (المنجد). ◄ راهها در زیر زمین که حرارت تون در آنها دویده زمین حمام را گرم کند. (یادداشت مرحوم دهخدا). ◄ (ص ) رکیة جهنم ؛ چاه دورتک . (منتهی الارب ). رجوع به جهنّام شود.