جهود
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جهود. [ ج ُ ] (ص، اِ) یهود. (دهار). یهودی . کلیمی . اسرائیلی : دگر دین موسی که خوانی جهود که گوید جز این را نشاید ستود. فردوسی . بنگر بچه علم و فضل گشته ست یعقوب جهود و تو مسلمان . ناصرخسرو. خیالت را پرستش ها نمودم وگر جرمی جز این دارم جهودم . نظامی . گر نبارد فضل باران عنایت بر سرم لابه بر گردون رسانم چون جهود اندر فطیر. سعدی . یکی جهود و مسلمان نزاع میکردند چنانکه خنده گرفت از نزاع ایشانم . سعدی . ♦ جهودبازی درآوردن ؛ در ادای مالی تعلل بسیار ورزیدن . ♦ مثل جهود، مثل جهودخیبری ؛ سخت ترسنده از خون و جز آن . ♦ امثال : جهود خون دیده . جهود دعاش را آورده . جهود هم خیلی پول دارد . جهودی هم چنین شده بود .