جواب گفتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جواب گفتن . [ ج َگ ُ ت َ ] (مص مرکب ) پاسخ دادن . استجابت : طبایع را چو دانستی سوءالم را جوابی گو چرا ضدان یکدیگر مراد از یکدگر دارد؟ ناصرخسرو. یا جواب من بگو یا داد ده یا مرا اسباب شادی یاد ده . مولوی . جوابم گوی جان من بهر تلخی که میخواهی که دشنام از لب لعلت بشیرین تر دعا ماند. سعدی . ◄ بیرون کردن نوکر یا خادمه . رجوع به جواب کردن شود. ◄ از عهده ٔ مقاومت با کسی برآمدن : تمامت لشکر را و بزرگان و برادران من که هستند همه را نامزد فرمای تا مصاف کنیم اگر همه را جواب گویم بدانکه از همه بهترم . (تاریخ سیستان ). ◄ برکنده شدن مشمعی یا ضمادی یا مرهمی از ریش بنشانه ٔ برء. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا).