جوال
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جوال . [ ج َوْ وا ] (ع ص ) گردنده . بسیار جولان کننده . (منتهی الارب ) : چون چرخ بود هیکل شبدیز تو جوال چون صبح بود چهره ٔ شمشیر تو بسام . مسعودسعد.
جوال . [ ج َ / ج ُ ] (معرب، اِ) معرب گوال . (غیاث اللغات ). ظرفی باشد از پشم بافته که چیزها در آن کنند. (برهان ) : جمال و زیب دانا کم نگردد اگر چندش بپوشی در جوالی . ناصرخسرو. ♦ در جوال شدن ؛ کنایه از فریب خوردن . ♦ امثال : از زره گر زره طلب نه جوال . ◄ کنایه از خصومت و جنگ کردن . ♦ امثال : مگر جوال کاهست ؟ رجوع به جوبال شود. ◄ یک لنگ بار. ◄ مکر و حیله . ◄ کنایه از بدن انسانی . (برهان ) : هم ازبهر مردی هم ازبهر مال بکوشیم تا جان بود در جوال . نظامی . ◄ کنایه از چیزی گشاده . (برهان ). ◄ نوعی از پارچه ٔ درشت و کلفت که درویشان پوشند. (غیاث اللغات ) (از آنندراج ).
جوال . [ ج ِ / ج ُ ] (ع اِ) ج ِ جول . (منتهی الارب ) (ذیل اقرب الموارد). رجوع به جول شود.