جوانمردی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جوانمردی . [ ج َ م َ ] (حامص مرکب ) صفت جوانمرد. مروت . فتوت . رادی . سخاوت . سخاء. (دهار). جود. (مهذب الاسماء). مردانگی . مکرمت . کرم . (منتهی الارب ). سماحت . سماح . (دهار). همت : شاهی که نشد معروف الا بجوانمردی الا بنکونامی الا بنکوکاری . منوچهری . حاتم انصاف داد که من او را بهمت وجوانمردی از خود برتر دیدم . (گلستان ). ♦ جوانمردی کردن ؛ فتوت و مروت کردن . بخشندگی و سخاوت کردن : و جوانمردی کند نه چندانکه دستگاه ضعیف شود. (سعدی ).