جوجو
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جوجو. [ ج َ ج َ / جُو جُو ] (ق مرکب ) کنایه از پاره پاره و ریزه ریزه و ذره ذره . (برهان ) : خورشید رخشان است می زآن زرد لرزان است می جوجو همه جان است می فعلش بخروار آمده . خاقانی . کشم هر لحظه جوری نونو از تو بیک جو بر توای من جوجو از تو. نظامی . ◄ اندک اندک . (حاشیه ٔ برهان چ معین ) : لایق قدر بزرگوار پادشاه نباشد دست همت بمال چو من گدا آلوده کردن که جوجو بگدایی فراهم آورده ام . (گلستان ).
جوجو. [ ج َ ج َ ] (اِخ ) نام شهری است از ملک خطا که در آنجا مشک خوب و کافور اعلی و جامه های ابریشمی نفیس می شود. (برهان ).
جوجو. (اِ) در تداول امروز کودکان هر حشره ٔ خرد چون مورچه و ساس و شپش و غیره .