جوش زدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جوش زدن . [ زَ دَ ] (مص مرکب ) جوش دادن : با نیک و بد چو شیر و شکر جوش می زند دریافت هرکه چاشنی اتحادرا. صائب . رجوع به جوش دادن شود. ◄ بغلیان آمدن . (یادداشت مرحوم دهخدا). ◄ عصبانی شدن . داد و فریاد بیجا کردن . (فرهنگ فارسی معین ): جوش نزن شیرت می خشکد. ◄ بی تابی و اضطراب کردن . غم خوردن : هرچند که جوش میزند جان و دلم لیکن چو زیان نمی کند کار چه سود؟ عطار. دل سنگینت آگاهی ندارد که همچون دیگ روئین میزنم جوش . سعدی . ◄ دمیدن شاخ از درخت، سبزه از دانه . (یادداشت مرحوم دهخدا). ◄ جوش زدن تن، رو، صورت ؛ دانه بر آن ظاهر گردیدن . کورک درآوردن . بثره بر سطح آن پیدا شدن .