جوش کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جوش کردن . [ ک َ دَ ] (مص مرکب ) بغلیان آمدن . (فرهنگ فارسی معین ) : می که آتش ندیده جوش کند چون به آتش رسد خروش کند. اوحدی . ◄ اضطراب و بی تابی نمودن . ◄ شور و شوق نشان دادن . (فرهنگ فارسی معین ) : کرّ اصلی کش نبود آغاز گوش لال باشد کی کند در نطق جوش ؟ مولوی . ◄ پدید آمدن بثور بر بشره . ظاهر شدن کورک بر پوست بدن : سرم جوش کرده بود آخر کچل شد. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا).