جوش
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جوش . [ ج ُ وَ ] (اِخ ) دهی است به اسفراین . (منتهی الارب ). قصبه ایست در اسفراین .(قاموس ) (معجم البلدان ) (مرآت البلدان ج ٤ ص ٢٨٧).
جوش . (اِخ ) معرب گوش، نام روز چهاردهم از هر ماه شمسی . (برهان ). لغتی است در گوش، نام فرشته و نام روز ١٤ از هر ماه شمسی . (حاشیه ٔ برهان چ معین از روزشماری ص ٣٧، ٣٩) : می خور کت باد نوش بر سمن و پیلگوش روز رش و رام و جوش روز خور و ماه و باد. منوچهری (از حاشیه ٔ برهان چ معین ).
جوش . (اِخ ) دهی است به طوس . (منتهی الارب ). قصبه ایست نزدیک طوس . (معجم البلدان ) (مرآت البلدان ج ٤ ص ٢٨٧).