جوه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جوه . (ع اِ) جوه سوء؛ ناخوشی : نظره بجوه سوء؛ بناخوشی دید او را. (منتهی الارب ). و همچنین است جیه سوء. رجوع به جیه شود.
جوه . (اِ) بر وزن کوه، جوغ است . و آن چوبی است که بر گردن گاو زراعت نهند. (برهان ). رجوع به جوغ و جغ و یوغ شود.
جوه . [ ج َ ] (ع مص ) جوه مکروه ؛ مواجه شدن بناخوشی . (اقرب الموارد). بناخوشی به روی کسی آمدن . (منتهی الارب ): جاهه بالمکروه جوهاً؛ بناخوشی به روی وی آمد. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد).