جوینده
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جوینده . [ ی َ دَ / دِ ] (نف ) از جستن، جستجوکننده . طالب . (منتهی الارب ) (فرهنگ فارسی معین ). ♦ امثال : تا مثل باشد که هر جوینده ای یابنده است هرچه جوید خاطرت هم درزمان یابنده باد . ابن یمین . عاقبت جوینده یابنده بود (سایه ٔ حق بر سر بنده بود...). مولوی . ◄ تفتیش کننده . پرسنده . (فرهنگ فارسی معین ). ج، جویندگان . ◄ متتبع. محقق : زمانه سراسر پر از جنگ بود به جویندگان بر جهان تنگ بود. فردوسی . ♦ جوینده راه ؛ مستشیر. مشاور. مهتدی . راه جوی : چنین داد پاسخ گرانمایه شاه که ای پهلوانان جوینده راه . فردوسی . یکی مرد بیدار جوینده راه فرستاد نزدیک کاوس شاه . فردوسی . بموبد چنین گفت جوینده راه که اکنون چه سازیم با ساوه شاه ؟ فردوسی . ♦ جوینده کام : بر آن نامداران جوینده کام ملوک طوایف نهادند نام . فردوسی .