جوی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جوی . (نف مرخم ) جوینده : حادثه جوی . جنگجوی . جهانجوی . رزمجوی . راه جوی . پی جوی . چاره جوی . نام جوی . دل جوی . مهرجوی . وفاجوی : نشسته جهانجوی بر جای خویش جهان ملک آفاقش آورده پیش . نظامی . روی از جمال دوست بصحرا مکن که روی در روی همنشین وفاجوی خوشتر است . سعدی . خواهی که رستگار شوی راستکار باش تاعیبجوی را نرسد بر تو مدخلی . سعدی .
جوی . [ ج َوْ وی ] (ص نسبی ) منسوب به جوّ: عوامل جوّی (ابر وباد و باران و طوفان و جز آنها) رجوع به جوّ شود.
جوی . [ ] (اِخ ) تیره ای از طایفه ٔ عکاشه ٔ هفت لنگ . (جغرافیای سیاسی کیهان ص ٧٤).