جگرخواره
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جگرخواره . [ ج ِ گ َ خوا / خا رَ / رِ ] (ص مرکب ) جمعی باشند از ساحران . (برهان ). جمعی از ساحران باشند که بزور افسون جگر مردم را میخورند خصوصاً جگر اطفال را. (آنندراج ). ◄ کنایه از کسی است که رنج کش ومحنت پرست باشد و کسی که غم و اندوه بسیار خورد. (برهان ). کنایه از محنت کش و اندوه خوار. (انجمن آرای ناصری ). یار غمخوار. (حاشیه برهان چ معین ) : نیابی به از من جگرخواره ای جگرخواره ای، نه جگرپاره ای . نظامی (از حاشیه ٔ برهان ). ◄ سخت بدبخت . (یادداشت مؤلف ). مصیبت زده : جهان چیست محنت سرایی در او نشسته دو سه ماتمی روبرو جگرپاره ای چند بر خوان او جگرخواره ای چند مهمان او. ؟ ◄ بدجنس . (یادداشت مؤلف ).