جیحون
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جیحون . [ ج َ ] (اِخ ) نهر بلخ که بخوارزم منتهی میشود. (منتهی الارب ). آمویه . آبی است میان خراسان و ماوراءالنهر نزدیک بلخ . (آنندراج ). رود بزرگ ترکستان که از فلات پامیر سرچشمه گرفته پس از مشروب کردن خیوه وارد دریاچه ٔ آرال میشود : زین سوی جیحون توان کشتی و پل ساختن هر دو چو زآنسو شدی از همه کم داشتن . خاقانی . جیحون فشان ز اشک و سمرقند گیر از آه تا ما نهیم نام تو خاقان صبحگاه . خاقانی . آب کز سر گذشت در جیحون چه بدستی چه نیزه ای چه هزار. خاقانی . که گفتت به جیحون درانداز تن چو افتاد هم دست و پایی بزن . سعدی .
جیحون . [ ج َ ] (اِخ ) جیحان . جاحان . جهان . رودی است در شام . رجوع به جیحان شود.
جیحون . [ ج َ ] (اِخ ) رودی به آسیای صغیر و نام باستانی آن پیراموس است و این غیر جیحون آسیاست . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا).