جیش
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جیش . [ ج َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان باوی بخش مرکزی شهرستان اهواز. گرمسیری . سکنه ١٠٠ تن . آب آن از چاه و محصول آن غلات و شغل اهالی زراعت و گله داری و راه در تابستان اتومبیل رو است . ساکنین از طایفه ٔ سادات هستند. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٦).
جیش . [ ج َ ] (ع اِ) حشم و یاری گران . (منتهی الارب ). ◄ لشکر. (منتهی الارب ) (مهذب الاسماء). جُند. (اقرب الموارد). ج، جیوش . (منتهی الارب ) : چون شهد و شکر عیشی از خوشی و شیرینی چون ریگ روان جیشی از پرّی و بسیاری . منوچهری . از گرد جیش خسرو وز خون وحش صحرا مشکین زره قبایش رنگین سپر قذالش . خاقانی . خنجر برق و کوس رعد بسی است جوش جیش سحاب نشنیدم . خاقانی . یکی را اجل بر سر آورد جیش سر آمد بر او روزگاران عیش . سعدی . ما در این دنیا بجیش از تو کمتریم و بعیش از تو بیشتر. (گلستان ). ◄ (مص ) جوشیدن . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). برجوش آمدن دیگ . (تاج المصادر بیهقی ) (دهار). ◄ روان گردیدن . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد): جاشت العین ؛ فاضت بالماء. (اقرب الموارد). ◄ موج زدن دریا. (تاج المصادر بیهقی ). ◄ پرآب شدن . ◄ شوریدن دل و برآمدن از اندوه یا از بیم . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). درآمدن دل از خشم یا از بیم . (تاج المصادر بیهقی ) (المصادر زوزنی ). ◄ آغاز شدن جوشش جنگ . ◄ بفکر گریختن افتادن : جاشت نفس الجبان ؛ هَمّت بالفرار. (از اقرب الموارد).
جیش . [ ج َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان باوی بخش مرکزی شهرستان اهواز در جنوب راه ویس به نفت سفید. رجوع به فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٦ شود.