جیلان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جیلان . (اِ) میوه ایست مانند کُنار که آنرا سنجد و سنجد گیلان نیز میگویند و بتازیش عناب خوانند و اصح با جیم فارسی چیلان است . (شرفنامه ٔ منیری ). سنجد گرگانی . (اسدی ). پستنک . (حاشیه ٔ فرهنگ اسدی نخجوانی ). پستانک . عبیر. (حاشیه ٔ فرهنگ اسدی نخجوانی ). غبیرا. (اسدی ) : سنجد جیلان بدو نیمه شده نقطه ٔ سرمه بر او یک زده [ رده ]. رودکی . نهاده زهر برِ نوش و خار هم برِ گل چنانکه باشد جیلانش از بر عناب . بوطاهر (از حاشیه ٔ فرهنگ اسدی نخجوانی ). مانند یکی درخت جیلان سرکرده که برگ و بر ندارد. سوزنی .
جیلان . (ع مص ) گرد برآمدن . (منتهی الارب ). جول و جولة و جَوَلان . (منتهی الارب ). رجوع به این کلمات شود. ◄ (اِ) ج ِ جیل، بمعنی گروهی از مردم . (ذیل اقرب الموارد). رجوع به جیل شود.
جیلان . [ ج َ ] (ع اِ) سنگ ریزه ها که باد از جایی بجایی برد. (منتهی الارب ). آن سنگ ریزه که باد آرد. (مهذب الاسماء). ◄ خاک . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ (ص ) بسیار گرد و غبار، گویند: یوم جَیلان َ؛ یعنی روز بسیار گرد و غبار، و دراین صورت این کلمه ممنوع الصرف است . (منتهی الارب ).