حاجب
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(جِ) [ ع. ] (اِ.)<BR>۱- ابرو.<BR>۲- پرده دار، دربان.<br>
فرهنگ فارسی معین
(جِ) [ ع. ] (اِ.) ۱- ابرو. ۲- پرده دار، دربان.
لغتنامه دهخدا؛ نسخه SQL
حاجب . [ ج ِ ] (اِخ ) ابن زرارةبن عدس بن زید بن عبداﷲبن دارم الدارمی التمیمی . یکی از بزرگان و از پانزده تن حکام عرب است بجاهلیت . او رئیس قبیله ٔ تمیم بود، در زمان انوشیروان و چون انوشیروان قبیله ٔ تمیم را از ریف عراق منع کرد حاجب بخدمت او رسید و کمان خود را به پذرفتاری همه ٔ عرب، نزد انوشیروان به گروگان گذاشت و از عهده ٔ عهد برآمد. ابن عبدربه در کتاب الجمانة فی الوفود، عقدالفرید گوید: «العتبی عن ابیه : ان حاجب بن زرارة وفدعلی کسری لما منع تمیماً من ریف العراق، فاستأذن علیه، فأوصل الیه فقال : اسید العرب انت ؟ قال : لا.قال : فسید مضر؟ قال : لا. قال : فسید بنی ابیک انت ؟ قال : لا. ثم اذن له فدخل علیه قال من انت ؟ قال سیدالعرب !قال : الیس قد اوصلت الیک : اَسید العرب انت ؟ فقلت : لاحتی اقتصرت بک علی بنی ابیک، فقلت لا...؟ قال له : ایها الملک لم اکن کذلک حتی دخلت علیک فلما دخلت علیک صرت سیدالعرب . قال کسری : زه ! املئوافاه درا! ثم قال : انکم معشرالعرب غدر حرصاء علی الفساد، فان اذنت لکم افسدتم البلاد، و اغرتم علی العباد، و آذیتمونی . قال حاجب : فانی ضامن للملک ان لایفعلوا قال : فمن لی بان تفی انت ؟ قال : ارهنک قوسی ! فلما جاء بها ضحک من حوله و قالوا: لهذه العصایفی ! قال کسری ما کان لیسلمها لشی ٔ ابدا. فقبضها منه، و اذن لهم ان یدخلوا الریف » و این کمان حاجب در عرب مثل شد چنانکه بو تمام گوید: اذا افتخرت یوما تمیم بقوسها حفاظاًعلی ماوطدت من مناسب فانتم بذی قار امالت سیوفکم عروش الذین استرهنوا قوس حاجب . و چون حاجب فرمان یافت، پسر وی عطارد بخدمت انوشیروان شتافت و ردّ کمان پدر درخواست کسری او را گفت : تو آن را بگرو ننهاده ای عطارد گفت چنین است . کسری گفت آنکس را که کمان بگرو دادچه شد؟ عطارد گفت وی پدر من بود و بمرد. قوم وی با وی در وعده ای که کرد وفا کردند و او نسبت بخداوند وفا ورزید. کسری کمان بدو باز داد و او را خلعت فرمود و چون عطارد بخدمت پیغمبر رسید و اسلام آورد این کمان را بحضرت او اهداء کرد و پیغمبر صلی اﷲ علیه و آله قبول نفرمود، سپس آن را بمردی یهودی به چهار هزار درهم بفروخت . حاجب بن زراره بوفا معروف است . گویند روزی فرزدق بر سلیمان بن عبدالملک در آمد، سلیمان چنان نمود که او را نمی شناسد و روی درهم کشید و گفت : نام توچیست ؟ فرزدق گفت : یا امیرالمؤمنین مرا نشناسی ؟ سلیمان گفت : نی، فرزدق گفت : انا من قوم منهم اوفی العرب و اسودالعرب، و اجودالعرب، و احلم العرب، و افرس العرب، و اشعرالعرب ! سلیمان گفت : واﷲ لتبینن ما قلت او لاوجعن ظهرک و الاهدِمن ّ دارک ! فرزدق گفت : نعم یا امیرالمؤمنین : اما اوفی العرب فحاجب بن زرارة الذی رهن قوسه عن جمیع العرب فوفی بها، .... و آنگاه که نعمان بن منذر گروهی از بزرگان عرب را بخدمت نوشیروان فرستاد که هر یک در مفاخر عرب چیزی گویند حاجب در زمره ٔ آنان بود و صاحب عقدالفرید گفتار وی را در حضرت کسری چنین آرد: «ثم قام حاجب بن زرارة التمیمی و قال : وری زندک، و علت یدُک، و هیب سلطانک، ان العرب امة قد غلظت اکبادها، و استحصدت مرتها، و منعت درتها، و هی لک وامقة ما تالفتها، مسترسلة ما لاینتها، سامعة ما سامحتها، و هی العلقم مرارة، و هی الصاب غضاضة، و العسل حلاوة، و الماء الزلال سلاسة؛ نحن وفودها الیک، و السنتها لدیک ؛ ذمتنا محفوظة، و احسابنا ممنوعة و عشائرنا فینا سامعة مطیعة، ان نؤب لک حامدین خیراً فلک بذلک عموم محمدتها، و ان نذم لم نخص ّ بالذم ّ دونها، قال کسری : یا حاجب ما اشبه حجر التلال بالوان صخرها، قال حاجب : بل زئیر الاسد بصولتها. قال کسری : و ذلک . حاجب اسلام آورد و از دست رسول مأمور صدقات تمیم گردید. نام حاجب در اشعار عرب، بخصوص فرزدق و جریر آمده است چنانکه فرزدق گوید: ابت عامر ان یأخذوا من اسیرکم مئین من الاسری لهم عند دارم . مقصود او از «اسیر» حاجب بن زرارة است که بنی عامر به «یوم شعب جبله » او را اسیر کردند و جریر گوید: کأنک لم تشهد لقیطاً و حاجباً و عمروبن عمرو اذ دعا یال دارم و یوم الصفا کنتم عبیدا لعامر وبالحزن اصبحتم عبید اللهازم . و نیز جریر در حق بنی دارم گوید: و یوم الشعب قد ترکوا لقیطا کأن علیه حلة ارجوان و کبّل حاجب بالشام حولا فحکم ذا الرقیبة و هو عان . و همو خطاب به ابن لجاء گوید: یا تیم هل لک مثل اسرة حاجب او مثل آل عتبیةبن شهاب . و وفات او بسال سوم هجرت بود. رجوع شود به عقدالفرید چ محمدسعید العریان ج ١ ص ٢٥٧ و ٢٦٠ و ٢٦٣ و ٢٦٦ و ٢٦٧ و ج ٢ ص ٦٤ و ج ٣ ص ١٢ و ٢٩٨ و ٣٠٢ و ج ٦ ص ١١ و ١٦ و ٨٧ و موشح مرزبانی ص ١٠٣ و ١٢٩ و ٣٢٠ و الاصابة و الاعلام زرکلی ج ١ ص ٢٠٠.
حاجب . [ ج ِ ] (اِخ ) (امیر) ابوبکر مبشر. از کسان مجدالملک بهاءالدوله علی بن احمد جامجی است . عوفی در ترجمه ٔ حال مجدالملک در لباب الالباب آرد: «و هم از او شنیدم که خدمت ملک شهید قطب الدنیا والدین سقی اﷲ ثراه رانه ٔ بنارسی که در آخر صاحب برید شده بود و بوبکر مبشر امیر حاجب هر دو قاصد من بودند رباعی گفتم والحق مطبوع است و لطیف »: پیش کارتو ای مبارک ایام وی مقبل روزگار شادی فرجام مپسند که رانه و مبشر باشند کز تیغ تو صد رانه مبشر شد نام . (لباب الالباب ج ١ ص ١١٦).
حاجب . [ ج ِ ] (اِخ ) ابن یزید صحابی است .
مترادف و متضاد
پرده، حجاب بواب، پردهدار، دربان حایل، رادع ابرو
فرهنگ واژگان سره
پرده دار