حاجتومند
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حاجتومند. [ ج َ م َ ] (ص مرکب ) محتاج . نیازمند. نیازومند. حاجتمند. صاحب نیاز و حاجت : من نگویم که قاسم الأرزاق نعمت داده از تو بستاند لیک گویم که هیچ بخرد را حاجتومند تو نگرداند. سنائی .
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حاجتومند. [ ج َ م َ ] (ص مرکب ) محتاج . نیازمند. نیازومند. حاجتمند. صاحب نیاز و حاجت : من نگویم که قاسم الأرزاق نعمت داده از تو بستاند لیک گویم که هیچ بخرد را حاجتومند تو نگرداند. سنائی .