حاجتروا
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حاجت روا. [ ج َ رَ ] (ص مرکب ) آنکه حاجت او برآمده باشد. مقضی المرام . ناجح . کامروا : بسی بر بساط بزرگان نشستم که یک نفس حاجت روائی ندیدم . سیف اسفرنگ . ◄ (نف مرکب ) روا کننده ٔ حاجت . برآرنده ٔ حاجت : درِ سرای تو هست آفرین سرایانرا حریم کعبه ٔ حاجت روا علی التعیین . سوزنی . کعبه ٔ حاجت روای سائلان درگاه تست گشته مر هر مُلتِمس را زو محصل مُلتمَس . سوزنی . ◄ مسجد حاجت روا؛ مسجدی که دعاها در آن درگیر و مستجاب شود : شیر فلک را شده ست از پی کسب شرف مسجد حاجت روا خاک سر کوی او. سنائی (دیوان چ مصفا ص ٧٢٥). مسجد حاجت روا جوئی مجو اینجاکه نیست راه سنت گیرو آنگه مسجد حاجت روا. سنائی .
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی