حاس
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حاس . [ حاس س ] (ع ص ) نعت فاعلی از حس ّ. حس کننده . دریابنده . آنکه حس کند. مقابل محسوس : دیگر فضیلت حاس بر حس در این باب آن است که حاس هر صورت که حس بدو رساند نگاه تواند داشت و تواند گرفت و حس آن را فراموش کند.(کشف المحجوب سیستانی، جستار پنجم از مقالت سیم ).
حاس . (ع اِ) نام مرغی است . (مهذب الاسماء).
حاس . (اِخ ) موضعی است در سرزمین معرة. ابن ابی حصینة گوید: و زمان لهو بالمعرّة مونق بشیاتها و بجانبی هرماسها ایام قلت لذی المودّة سقّنی من خندریس حناکها او حاسها. (معجم البلدان ).