حافظ | غزلیات | غزل شماره ۱۶
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
خمی که ابروی شوخ تو در کمان انداخت به قصد جان من زار ناتوان انداخت نبود نقش دو عالم که رنگ الفت بود زمانه طرح محبت نه این زمان انداخت به یک کرشمه که نرگس به خودفروشی کرد فریب چشم تو صد فتنه در جهان انداخت شراب خورده و خوی کرده میروی به چمن که آب روی تو آتش در ارغوان انداخت به بزمگاه چمن دوش مست بگذشتم چو از دهان توام غنچه در گمان انداخت بنفشه طره مفتول خود گره میزد صبا حکایت زلف تو در میان انداخت ز شرم آن که به روی تو نسبتش کردم سمن به دست صبا خاک در دهان انداخت من از ورع میو مطرب ندیدمی زین پیش هوای مغبچگانم در این و آن انداخت کنون به آب میلعل خرقه میشویم نصیبه ازل از خود نمیتوان انداخت مگر گشایش حافظ در این خرابی بود که بخشش ازلش در میمغان انداخت جهان به کام من اکنون شود که دور زمان مرا به بندگی خواجه جهان انداخت