حالی
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~.) [ ع. ] (اِفا.) آراسته، مزین، متحلی.<br>
فرهنگ فارسی معین
(ق.) = حالا: ۱- همین که، به محض این که. ۲- آن گاه، آن زمان.
(~.) [ ع. ] (اِفا.) آراسته، مزین، متحلی.
لغتنامه دهخدا؛ نسخه SQL
حالی . (اِخ ) سید عبداﷲ. اصلش از مدینه ٔ طیبه و مولدش عباس آباد اصفهان، و پدرش از خُدّام کربلای معلی علی وافدیها الرحمة و الرضوان . خط نسخ او بر خط ریحان نوخطان خط نسخ میکشید و در سخن سنجی و سخن پردازی از اصلاح میرزا صائب بر خود می بالید، او راست : طپد در سینه ام دل از خیال حلقه ٔ زلفش چو گنجشکی که ماری گرددش در آشیان پیدا. تغافل کردنت را عذر بسیار است میدانم تو رابا یک جهان عاشق سر و کار است میدانم . (صبح گلشن ص ١١٦).
حالی . (ع ص ) نعت فاعلی از حلی . بحلیه . متحلی . بزیور آراسته : و این قصیده که ... بدرر تشبیهات حالیست و از معایب خالی . (لباب الالباب ج ٢ص ٩٩). بعدل وافر سلطانی حالی گشت . (جهانگشای جوینی ). جهان به ضیاء و روشنی حالی بود. (جهانگشای جوینی ). ◄ نعت فاعلی از حلوان و حلاوت . شیرین .
حالی . (اِخ ) از شعرای محمد شیبانی خان درسمرقند بود و چون پادشاه افاضل نواز آن شهر فتح کرد بدرگاه آمد. رجوع شود به رجال حبیب السیر ص ١٩٦. و چون بیشتر شهرت او به بنایی است، بدان کلمه رجوع شود.
مترادف و متضاد
تفهیم، خاطرنشان متوجه، ملتفت آراسته، متحلی مزین کنونی، فعلی
فرهنگ واژگان سره
هنگامیکه، هنگامی