حامل
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حامل . [ م ِ ] (ع ص ) نعت فاعلی از حمل . برَنده . حَمْل کننده . بردارنده ٔ چیزی برخود. نگاه دارنده . باربردار. ج، حَمَلة : حاملی محمول گرداند ترا قابلی مقبول گرداند ترا. مولوی . ♦ حامل اسفار ؛ مقتبس از آیه ٔ شریفه ٔ مثل الذین حملوا التوریة ثم لم یحملوها، کمثل الحمار یحمل اسفاراً . کنایت از مردمان نادان و عالم بی عمل . ♦ حامل بودن ؛ چیزی را با خود بردن . ♦ حامل شدن ؛ چیزی را با خود داشتن . ♦ حامل مکتوب ؛ پیک . قاصد. ♦ حامل وحی ؛ جبرئیل . رجوع به حامل وحی شود. ♦ حامل وِزْر (اوزار) ؛ گناه کار : گر خداوند تعالی به گناهیت بگیرد گو بیامرز که من حامل اوزار تو باشم . سعدی (طیبات ). ◄ (اصطلاح موسیقی ) خطهایی که علامات نتهای موسیقی بر آن نقش کنند. ________________________ ________________________ ________________________ حامل ◄ حامله . حُبْلی ̍. زن باردار. آبستن . بارور. باردار. مقابل حائل . ج، حاملات، حوامل . (مهذب الاسماء) : زمانه حامل هجر است و لابد نهد یک روز بار خویش حامل . منوچهری . کنار آبدان گشته بشاخ ارغوان حامل سحاب ساج گون گشته بطفل عاجگون حُبْلی . منوچهری . سر نگونسار ز شرم و روی تیره ز گناه هر یکی با شکمی حامل و پرماز لبی . منوچهری . بمهد راستین و حامل بکر بدست و آستین بادمجرا. خاقانی . تا که شد نوروز سلطان فلک را میزبان حاملان طبع جان بر میزبان افشانده اند. خاقانی . عجوز جهان مادر یحیی آسا از او حامل تازه زهدان نماید. خاقانی . ◄ مؤلف کشاف اصطلاحات الفنون آرد: عند اهل الهیئة هو الخارج لغیر الشمس و یجی ء شرحه فی ذکر لفظ الخارج . بیرونی گوید: فلک حامل فلکی است همچون فلک اوج . مرکز او بیرون از مرکز عالم، و سطح او به سطح فلک مایل است . و فلک التدویر را همی برد، چنانک مرکز فلک التدویر بر محیط او سوی توالی البروج همی رود چنانکه صورتش بنگاشتیم . (التفهیم صص ١٢٢-١٢٣).فلک حامل ؛ در اصطلاح هیئت قدیم فلکی باشد میان هر یک از این افلاک ششگانه که تدویر کوکب در ثخن آن مرکوز باشد، سوای شمس . (آنندراج ). ◄ (اصطلاح فیزیک ) سهمی باشد که جهت آن جهت نیرو و درازای آن شدت نیرو را معین کند . ◄ شعاع حامل . شعاعی است که از نقطه ٔ ثابتی در جهتی متغیر کشیده شود برای آنکه وضع متغیر نقطه ای را که متعاقب منحنی معینی است نگه دارد.